سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
شبهای مهتابی
 
شبهای مهتابی
درباره وبلاگ


لینک های ویژه
لوگو

آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 11
  • بازدید دیروز: 26
  • کل بازدیدها: 3178
چهارشنبه 27 اردیبهشت 91 :: 8:13 صبح ::  نویسنده : علی


 


افق می‌گفت: - « آن افسانه‌گو  


         -«آن افسانه گوی شهر سنگستان،


          به دنبال « کبوترهای جادوی بشارت‌گو»


                                         سفر کرده‌ست


شفق می‌گفت:


         «من می‌دیدمش، تنها، تکیده، ناتوان، دلتنگ،


          ملول از روزگارانی که در این شهر سر کرده‌ست.»


 


سپیدار کهن پرسید:


         - «به فریادش رسید آیا،«حریق و سیل یا آوار»؟»


صنوبر گفت:


         - «توفانی گران‌تر زان‌چه او می‌خواست،


         پیرامون او برخاست


         که کوبیدش به صد دیوار و پیچیدش به هم طومار!»


سپاه زاغ‌ها از دور پیدا شد


سکوتی سهمگین بر گفتگوها حکم‌فرما شد.


 


پس از چندی، پر و بالی به هم زد مرغ حق،


         آرام و غمگین خواند:


-«دریغ از آن سخن سالار


         که جان فرسود، از بس گفت تنها


                        درد دل با غار... !»


توانم گفت او قربانی غم‌های مردم شد


صدای مرغ حق در های و هوی شوم زاغانی که،


                        همچون ابر،


         رخسار افق را تیره می‌کردند، کم‌کم محوشد، گم شد!


 


گل سرخ شفق پژمرد،


         گوهرهای رنگین افق را تیرگی‌ها برد


صدای مرغ حق، بار دگر چون آخرین آهی که از چاهی برون آید


         (چه جای چاه، از ژرفای نومیدی) چنین برخاست:


-«مگر اسفندیاری، رستمی، از خاک برخیزد


که این دل‌مرده شهر مردمانش سنگ را


         زان خواب جاودیی برانگیزد.»


 


پس از آن، شب فرو افتاد و با شب


         پرده سنگین تاریکی، فراموشی


پس از آن، روزها، شب‌ها گذر کردند


 


سراسر بهت و خاموشی


پس از آن، سال‌های خون دل نوشی


 


هنوز اما، شباهنگام


شباهنگان گواهانند


که آوایی حزین از جای جای شهر سنگستان


بسان جویباری جاودان جاری‌ست...


 


مگر همواره بهرامان ورجاوند، می‌نالند، سر درغار


«کجایی ای حریق، ای سیل، ای آوار!»





موضوع مطلب :

چهارشنبه 27 اردیبهشت 91 :: 8:12 صبح ::  نویسنده : علی

 


شب، همه دروازه‌هایش باز بود


آسمان چون پرنیان ناز بود


 


گرم، در رگ های‌ ما، روح شراب


همچو خون می‌گشت و در اعجاز بود


 


با نوازش‌های دلخواه نسیم


نغمه‌های ساز در پرواز بود


 


در همه ذرات عالم، بوی عشق


زندگی لبریز از آواز بود


 


بال در بال کبوترهای یاد


روح من در دوردست راز بود




موضوع مطلب :

چهارشنبه 27 اردیبهشت 91 :: 8:0 صبح ::  نویسنده : علی
دشت هایی چه فراخ!


کوههایی چه بلند !


در گلستانه چه بوی علفی می آمد!


من در این آبادی ، پی چیزی می گشتم :


پی خوابی شاید ،


پی نوری ، ریگی ، لبخندی .




پشت تبریزی ها


غفلت پاکی بود ، که صدایم می زد .


پای نی زاری ماندم ، باد می آمد ، گوش دادم :


چه کسی با من حرف می زد ؟


سوسماری لغزید


راه افتادم .


یونجه زاری سر راه ،


بعد جالیز خیار ، بوته های گل رنگ


و فراموشی خاک




لب آبی


گیوه ها را کندم ، و نشستم ، پاها در آب :


" من چه سبزم امروز


و چه اندازه تنم هوشیار است!


نکند اندوهی ، سر رسد از پس کوه .


چه کسی پشت درختان است!


هیچ ، می چرد گاوی در کرد.


سایه هایی بی لک ،


گوشه ای روشن و پاک


کودکان احساس ! جای بازی اینجاست.


زندگی خالی نیست :


مهربانی هست، سیب هست ، ایمان هست.


آری


تا شقایق هست ، زندگی باید کرد .




در دل من چیزی است ، مثل یک بیشه نور ، مثل خواب دم صبح


و چنان بی تابم ، که دلم می خواهد


بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر کوه.


دورها آوایی است ، که مرا می خواند."




سهراب



موضوع مطلب :

سه شنبه 26 اردیبهشت 91 :: 9:21 صبح ::  نویسنده : علی

 


 


نسیم دانه را از دوش مورچه انداخت.
مورچه دانه را دوباره بردوشش گذاشت و به خدا گفت:


\" گاهی یادم میرود که هستی کاش بیشتر نسیم می وزید..!\"




موضوع مطلب :

سه شنبه 26 اردیبهشت 91 :: 9:19 صبح ::  نویسنده : علی

گاه می اندیشم

خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟

آن زمان که خبر مرگ مرا

از کسی می شنوی، روی ترا

کاشکی می دیدم..

شانه بالا زدنت را،

- بی قید -

و تکان دادن دستت که ،

-عجیب ! عاقبت مرد ؟

-افسوس!




موضوع مطلب :

سه شنبه 26 اردیبهشت 91 :: 9:13 صبح ::  نویسنده : علی



ادامه مطلب ...


موضوع مطلب :

سه شنبه 26 اردیبهشت 91 :: 8:2 صبح ::  نویسنده : علی

 


نمی خواهم بمیرم ، با که باید گفت ؟


کجا باید صدا سر داد ؟


                 در زیر کدامین آسمان ،


                            روی کدامین کوه ؟


که در ذرات هستی رَه بَرَد توفان این اندوه


که از افلاک عالم بگذرد پژواک این فریاد  !


کجا باید صدا سر داد ؟


 


 


فضا خاموش و درگاه قضا دور است


زمین کر ، آسمان کور است


نمی خواهم بمیرم ، با که باید گفت ؟


 


 


اگر زشت و اگر زیبا


اگر دون و اگر والا


من این دنیای فانی را


هزاران بار از آن دنیای باقی دوست تر دارم .


 


 


 


به دوشم گرچه بار غم توانفرساست


وجودم گرچه گردآلود سختی هاست


 


 


نمی خواهم از این جا دست بردارم !


تنم در تار و پود عشق انسانهای خوب نازنین بسته است .


دلم با صد هزاران رشته ، با این خلق


                            با این مهر ، با این ماه


                            با این خاک با این آب ...


                                                     پیوسته است .


 


 


مراد از زنده ماندن ، امتداد خورد و خوابم نیست


توان دیدن دنیای ره گم کرده در رنج و عذابم نیست


هوای همنشینی با گل و ساز و شرابم نیست .


 


 


جهان بیمار و رنجور است .


دو روزی را که بر بالین این بیمار باید زیست


اگر دردی ز جانش برندارم ناجوانمردی است .


 


 


نمی خواهم بمیرم تا محبت را به انسانها بیاموزم


بمانم تا عدالت را برافرازم ، بیفروزم


 


 


خرد را ، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم


به پیش پای فرداهای بهتر گل برافشانم


چه فردائی ، چه دنیائی !


              جهان سرشار از عشق و گل و موسیقی و نور است ...


 


 


 


 


نمی خواهم بمیرم ، ای خدا !


                             ای آسمان !


                                     ای شب !


نمی خواهم


             نمی خواهم


                          نمی خواهم


                                     مگر زور است ؟




موضوع مطلب :

سه شنبه 26 اردیبهشت 91 :: 8:0 صبح ::  نویسنده : علی

 


ریشه در اعماق اقیانوس دارد - شاید - 


                    این گیسو پریشان کرده


                                       بید وحشی باران .


یا ، نه ، دریایی است گویی  ، واژگونه ، بر فراز شهر ،


                                                 شهر سوگواران .


 


 


هر زمانی که فرو می بارد از حد بیش


ریشه در من می دواند پرسشی پیگیر ، با تشویش :


رنگ این شب های وحشت را


                                   تواند شست آیا از دل یاران ؟


 


 


چشم ها و چشمه ها خشک اند .


روشنی ها محو در تاریکی دلتنگ ،


همچنان که نام ها در ننگ !


 


 


هرچه پیرامون ما غرق تباهی شد .


آه ، باران ،


ای امید جان بیداران !


بر پلیدی ها - که ما عمری است در گرداب آن غرقیم -


                                         آیا‌، چیره خواهی شد ؟




موضوع مطلب :

سه شنبه 26 اردیبهشت 91 :: 7:57 صبح ::  نویسنده : علی

 


شب بود و ابر تیره و هنگامه باد


ناگاه برگ زرد ماه از شاخه افتاد !


من ماندم و تاریکی و امواج اوهام


در جنگل یاد!


 


آسیمه سر، در بیشه‌زاران می‌دویدم.


فریادها بر می‌کشیدم.


درد عجیبی چنگ‌زن در تار و پودم.


من، ماه خود را،


گم کرده بودم!


 


از پیش من صف‌های انبوه درختان می‌گذشتند


...- « بی ماه من، اینها چه زشتند! ...»


 


-        آیا شما آن ماه زیبا را ندیدید؟


-        آیا شما، او را نچیدید؟...


 


ناگاه دیدم فوج اشباح


دست کسی را می‌کشند از دور، با زور


پیش من آوردند و گفتند:


اهریمن است این!


                    خودکامه باد!


دیوانه مستی که نفرین‌ها بر او باد!


 


ماه شما را


این سنگدل از شاخه چیده‌ست!


او را همه شب تا سحر در بر کشیده‌ست!


آنگاه تا اعماق جنگل پر کشیده‌ست.


 


من دستهایم را به سوی آن سیه‌چنگال بردم


شاید گلویش را فشردم!


چیزی دگر یادم نمی‌آید ازین بیش


از خشم، یا افسوس، کم‌کم رفتم از خویش!


 


دربیشه‌زار یادها، تنهای تنها


افتاده بودم، باد در دست!


در آسمان صبحدم، ماه،


می‌رفت سرمست!




موضوع مطلب :

سه شنبه 26 اردیبهشت 91 :: 7:57 صبح ::  نویسنده : علی















عشق، هر جا رو کند آنجا خوش است.


گر به دریا افکند دریا خوش است.


 


گر بسوزاند در آتش، دلکش است.


ای خوشا آن دل، که در این آتش است.


 


تا ببینی عشق را آیینه‌وار


آتشی از جان خاموشت برآر !


 


هر چه می‌خواهی، به دنیا در نگر


دشمنی از خود نداری سخت‌تر!


 


عشق پیروزت کند بر خویشتن


عشق آتش می‌زند در ما و من.


 


عشق را دریاب و خود را واگذار


تا بیابی جان نو، خورشیدوار.


 


عشق هستی‌زا و روح‌افزا بود


هر چه فرمان می‌دهد زیبا بود.










موضوع مطلب :

1   2   3   4   5   >>   >