|
شبهای مهتابی آخرین مطالب لینک های ویژه پیوندهای روزانه پیوندها
لوگو آمار وبلاگ
چهارشنبه 27 اردیبهشت 91 :: 8:13 صبح :: نویسنده : علی
شب، همه دروازههایش باز بود آسمان چون پرنیان ناز بود
گرم، در رگ های ما، روح شراب همچو خون میگشت و در اعجاز بود
با نوازشهای دلخواه نسیم نغمههای ساز در پرواز بود
در همه ذرات عالم، بوی عشق زندگی لبریز از آواز بود
بال در بال کبوترهای یاد روح من در دوردست راز بود موضوع مطلب : دشت هایی چه فراخ!کوههایی چه بلند ! در گلستانه چه بوی علفی می آمد! من در این آبادی ، پی چیزی می گشتم : پی خوابی شاید ، پی نوری ، ریگی ، لبخندی . پشت تبریزی ها غفلت پاکی بود ، که صدایم می زد . پای نی زاری ماندم ، باد می آمد ، گوش دادم : چه کسی با من حرف می زد ؟ سوسماری لغزید راه افتادم . یونجه زاری سر راه ، بعد جالیز خیار ، بوته های گل رنگ و فراموشی خاک لب آبی گیوه ها را کندم ، و نشستم ، پاها در آب : " من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هوشیار است! نکند اندوهی ، سر رسد از پس کوه . چه کسی پشت درختان است! هیچ ، می چرد گاوی در کرد. سایه هایی بی لک ، گوشه ای روشن و پاک کودکان احساس ! جای بازی اینجاست. زندگی خالی نیست : مهربانی هست، سیب هست ، ایمان هست. آری تا شقایق هست ، زندگی باید کرد . در دل من چیزی است ، مثل یک بیشه نور ، مثل خواب دم صبح و چنان بی تابم ، که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر کوه. دورها آوایی است ، که مرا می خواند." سهراب موضوع مطلب :
نسیم دانه را از دوش مورچه انداخت. \" گاهی یادم میرود که هستی کاش بیشتر نسیم می وزید..!\" موضوع مطلب : سه شنبه 26 اردیبهشت 91 :: 9:19 صبح :: نویسنده : علی
گاه می اندیشم موضوع مطلب : سه شنبه 26 اردیبهشت 91 :: 9:13 صبح :: نویسنده : علی
سه شنبه 26 اردیبهشت 91 :: 8:2 صبح :: نویسنده : علی
نمی خواهم بمیرم ، با که باید گفت ؟ کجا باید صدا سر داد ؟ در زیر کدامین آسمان ، روی کدامین کوه ؟ که در ذرات هستی رَه بَرَد توفان این اندوه که از افلاک عالم بگذرد پژواک این فریاد ! کجا باید صدا سر داد ؟
فضا خاموش و درگاه قضا دور است زمین کر ، آسمان کور است نمی خواهم بمیرم ، با که باید گفت ؟
اگر زشت و اگر زیبا اگر دون و اگر والا من این دنیای فانی را هزاران بار از آن دنیای باقی دوست تر دارم .
به دوشم گرچه بار غم توانفرساست وجودم گرچه گردآلود سختی هاست
نمی خواهم از این جا دست بردارم ! تنم در تار و پود عشق انسانهای خوب نازنین بسته است . دلم با صد هزاران رشته ، با این خلق با این مهر ، با این ماه با این خاک با این آب ... پیوسته است .
مراد از زنده ماندن ، امتداد خورد و خوابم نیست توان دیدن دنیای ره گم کرده در رنج و عذابم نیست هوای همنشینی با گل و ساز و شرابم نیست .
جهان بیمار و رنجور است . دو روزی را که بر بالین این بیمار باید زیست اگر دردی ز جانش برندارم ناجوانمردی است .
نمی خواهم بمیرم تا محبت را به انسانها بیاموزم بمانم تا عدالت را برافرازم ، بیفروزم
خرد را ، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم به پیش پای فرداهای بهتر گل برافشانم چه فردائی ، چه دنیائی ! جهان سرشار از عشق و گل و موسیقی و نور است ...
نمی خواهم بمیرم ، ای خدا ! ای آسمان ! ای شب ! نمی خواهم نمی خواهم نمی خواهم مگر زور است ؟ موضوع مطلب : سه شنبه 26 اردیبهشت 91 :: 8:0 صبح :: نویسنده : علی
ریشه در اعماق اقیانوس دارد - شاید - این گیسو پریشان کرده بید وحشی باران . یا ، نه ، دریایی است گویی ، واژگونه ، بر فراز شهر ، شهر سوگواران .
هر زمانی که فرو می بارد از حد بیش ریشه در من می دواند پرسشی پیگیر ، با تشویش : رنگ این شب های وحشت را تواند شست آیا از دل یاران ؟
چشم ها و چشمه ها خشک اند . روشنی ها محو در تاریکی دلتنگ ، همچنان که نام ها در ننگ !
هرچه پیرامون ما غرق تباهی شد . آه ، باران ، ای امید جان بیداران ! بر پلیدی ها - که ما عمری است در گرداب آن غرقیم - آیا، چیره خواهی شد ؟ موضوع مطلب : سه شنبه 26 اردیبهشت 91 :: 7:57 صبح :: نویسنده : علی
شب بود و ابر تیره و هنگامه باد ناگاه برگ زرد ماه از شاخه افتاد ! من ماندم و تاریکی و امواج اوهام در جنگل یاد!
آسیمه سر، در بیشهزاران میدویدم. فریادها بر میکشیدم. درد عجیبی چنگزن در تار و پودم. من، ماه خود را، گم کرده بودم!
از پیش من صفهای انبوه درختان میگذشتند ...- « بی ماه من، اینها چه زشتند! ...»
- آیا شما آن ماه زیبا را ندیدید؟ - آیا شما، او را نچیدید؟...
ناگاه دیدم فوج اشباح دست کسی را میکشند از دور، با زور پیش من آوردند و گفتند: اهریمن است این! خودکامه باد! دیوانه مستی که نفرینها بر او باد!
ماه شما را این سنگدل از شاخه چیدهست! او را همه شب تا سحر در بر کشیدهست! آنگاه تا اعماق جنگل پر کشیدهست.
من دستهایم را به سوی آن سیهچنگال بردم شاید گلویش را فشردم! چیزی دگر یادم نمیآید ازین بیش از خشم، یا افسوس، کمکم رفتم از خویش!
دربیشهزار یادها، تنهای تنها افتاده بودم، باد در دست! در آسمان صبحدم، ماه، میرفت سرمست! موضوع مطلب :
موضوع مطلب : |
||||||